ولی این طور نشد من خیلی توضیح دادم ولی انگار فایده ای نداشت وقتی شروع به نوشتن کردم فکر نمی کردم به اینجا برسم ولی رسیدم به قول شهاب سیم کشی منطقم سوخته .
اون نوشته بود عاشق شده و من فقط ...
اون فکر کرد من در موردش فکرای بد کردم. خوب اولین بار بود که نتونستم درست منظورم رو به کسی بفهمونم. شاید نباید رک باهاش حرف می زدم.
بودنم باعث آزارشه پس می رم تا کسی آزار نبینه.
اندیشه های تابستانی
به تو می اندیشم
و دلم را می پوشانم از مخمل احساسی سبز
مگر آهوی خیال تو به رویای بهار
بگذرد از این دشت
بخرامد و بیارامد باز
و از اینجا به نگاهی نرمد
به تو می اندیشم
و خودم را می رویانم
در خلوت افرایی چند
تا پرستوی خیال تو به رویای بهار
بگذرد از این باغ
بنشیند بر من
و بیارامد سبز
و از اینجا به نفیری نرمد
به تو می اندیشم
و نگاهم را می دوزم بر بوته ي گلهایی چند
تا مگر رایحه ي لطف گل از راه نسیم
بستر باغچه ي ذهن مرا سبز کند
و گلی بشکفد از بوته ي مهر
و از اینجا به خزانی نرمد
تیر و تابستان است
گاه پیدا شدن آهو در دشت جهان
گاه پرواز پرستو بربام فلک
گاه روئیدن باغی در خاطر من
گاه شایع شدن شادی بر روی زمین
متولد شدن نوری در مرز افق
من بهارم امروز
چشمه ي احساسم می جوشد از کوه امید
من ز باران نگاه تو کویرم دریاست
چشم آهوی نگاهت را از چشمه ي من
دور نکن
میگن وقتی آدم توی تابستون به دنیا میاد با گرما سازگارتره.
ولی من ترجیح می دم تمام روزا زمستونی باشه.
آخ که چقدر هوا گرمه.
*************************
رفتم کتاب «روزنه» ي مجتبی کاشانی «سالک» رو خریدم. نمی دونید چقدر شعراش قشنگه.
توی این گرما این شعر خیلی بهم چسبید:
وصدایی هرگز
رام
آرام
ونرم
وسبکبال و خوش بانگ تر از
ضربه های قدم باران نیست
ای کویر
ای صحرا
ای شقایق
ای دشت
خلوت خاطر خاموش شما
پر نشاط از نفس
ضربه های قدم باران باد

این روزا خیلی به امام زمان فکر می کنم. به اینکه یه منتظر واقعی باید چطور موجودی باشه.
نکنه وقتی میاد بگه که ما اشتباه می کنیم و حق با امثال احمدی نژاد. نکنه ما جزء کسایی بشیم که در مقابلش می ایستیم. دست و دلم می لرزه، من که به خودم مطمئن نیستم. می ترسم از روزی که بیاد و روش رو ازم برگردونه، نگاه به من سراپا تقصیر نکنه. نمی خوام رو در روش قرار بگیرم، نمی خوام دشمن پسر فاطمه باشم.
از طرفی طاقت دیدن این همه ظلم رو ندارم. کجای تاریخ اسلام نوشتن که حضرت محمد (ص) برای اسلام آوردن مردم اونها رو شکنجه کرده. محمدی که ختم پیامبران بود و دردش درد دین بود؛ نه نظام و مقام و قدرت.
نمی دونم ....
آدم نمی تونه باور کنه امام زمانش بیاد و حکم صریح دین رو نقض کنه. نشسته بودم پای صحبت یکی از این مداحین محترم می گفت امام زمان که ظهور کردند ابوبکر و عثمان رو از قبر می کشن بیرون. از پا به اسبشون می بندن و میرن تا سر قبر مادرشون تا ابوبکر و عثمان سزای ظلمی که به خانم زهرا روا داشتن رو ببینن. پیش خودم گفتم مگه نبش قبر حرام نیست.
من کاری به انقلاب مخملی و تترون و استرج و این حرفا ندارم. ولی من و آقای احمدی نژاد می تونیم توی روی امام مون نگاه کنیم؛ می تونیم از اعتقادمون دفاع کنیم. اون می تونه به صورت آقا نگاه کنه و در مورد هاله ي نور حرف بزنه؟؟؟ من می تونم حرفای امروزم رو ثابت کنم؟؟؟
آدم باید فکر کنه؛ نکنه پس فردا که امام زمان ظهور کرد (دینی رو آورد که میگن ربطی به دین حالامون نداره) من و آقای احمدی نژاد جایگاه مون رو در خطر ببینیم و اسم یه انقلاب پارچه ای رو بذاریم روش و در مقابلش بایستیم.
این شعر متفاوت رو توی یکی از وبلاگها دیدم خوندنش خالی از لطف نیست.
نیا گل نرگس، جهان كه جای تو نیست
دوصد ترانه به لبها ، یكی برای تو نیست
نیا گل نرگس ، تو را به خاك بقیع
كه شهر ما نه ، مهیای گام های تو نیست
نیا گل نرگس ، نـیـا به دعـوت ما
هـزار نـامـه كـوفی ، یكـی بـرای تو نیست
نیا گل نرگس ، ز رنجمان تو مكاه
كسی ز خلق و خلایق فدای راه تو نیست
نیا گل نرگس ، بـدان و آگه بـاش
كه جـای سـجده گه ما هنوز مال تو نیست
نیا گل نرگس ، به مادرت زهراء (س)
كسی برای شهادت به كربلای تو نیست
نیا گل نرگس ، سـقیفه هـا برپاست
ردای سبز خلافت ولی برای تو نیست
نیا گل نرگس ، فـدا شـوی مولا
برای عـصر عجیبی كه خـواستار تو نیست
نیا گل نرگس كه چون علی (ع) تنها
به صبح فجر ظهورت كسی كنار تو نیست
نیا گل نرگس ، به جان تشنه عشق
دعا دعای ظهور است ، ولی برای تو نیست
نیا گل نرگس به مجـلس نـدبـه
كه نـدبـه نـدبـه خـرقـه اسـت و پایگاه تو نیست
نیا گل نرگس ، دعـای عـهد كجاست؟
نه! این نماز جماعت به اقتدای تو نیست
نیا گل نرگس ، كه حرف من «میعاد»
فقط بیان سرابی است كه انتظار تو نیست

امروز که نه دیروز صبح زود که از خونه زدم بیرون حس عجیبی داشتم انگار منتظر یه اتفاق جدید بودم.
وارد دفتر کارگاه که شدم تلفن زنگ خورد به خودم گفتم نکنه مشتری و می خواد یه کار گنده سفارش بده؟ با همین فکرا گوشی رو برداشتم؛ نمی دونم یا طرف مزاحم بود و می خواست اول صبحی کرم بریزه، یا اینکه واقعا اشتباه گرفته بود، ولی خب در هر صورت اون چیزی که من فکر می کردم نبود.
لباس کار پوشیدم و شروع به کار کردم کم کم همه ی کارگرا از راه رسیدن. انقدر سرم شلوغ بود که نفهمیدم چطور ظهر شد. یه لحظه احساس کردم خیلی گرسنمه بعد که به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت یک و نیم شده. نهار و بعد نماز، برای اختتامیه هم داشتم چایی می خوردم که صاحب کارم (حاج مصطفی) پیدایش شد. گفت: «وقتی خواستی بری خونه یه سر بیا دفتر کارت دارم.» می خواستم تا شب نشده این سری از کارها تموم بشه واسه همین تند و تیز رفتم چسبیدم به کار. من که دوباره یاد اون اتفاق خوبه افتادم. ذهنم مدام مشغول حرفی بود که حاجی بهم می خواست بزنه. ساعت هشت یا هشت ونیم بود که حاجی صدام زد. لباسم رو عوض کردم رفتم دفتر. کاره حاجی ربطی به یه اتفاق خوب نداشت؛ می خواست بدونه حساب بانکیم در حدی هست که بتونه ازش وام بگیره یا نه.
خلاصه...
رستگاران که تموم شد خواستم چراغ و خاموش کنم و بخوابم که تلفنم زنگ زد. محسن بود. گفت: «فردا ساعت یازده شب قطار حرکت می کنه.» گفتم چی؟ قطار کجا حرکت می کنه؟ گفت: «مگه تو هفته ي پیش نگفتی خواستی بری مشهد برای منم بلیت بگیر.» گفتم می ذاشتی قطار راه بیفته بعد خبر می دادی. خندید و گفت: «همین امروز صبح سه تا جا برای من و تو و کامران جور شد. دیروز خودم هم خبر نداشتم که قراره فردا بریم مشهد.»
بعد از تلفن دفتر خاطراتم رو برداشتم و این طوری شروع کردم:
امشب یه اتفاق خوب برای من افتاد...
ساعت 2 بعد از ظهر یه روز خیلی گرم تابستونی صدای ونگ ونگ یه پسر بچهي زبون نفهم فضای خونه رو پر کرد.
هفت سالی از عمرش بدون اینکه حالیش بشه چی دور و برش می گذره به بازی و خنده گذشت. تا اینکه یهو همه چیز بهم ریخت؛ مامان رفت و بابا یه خانم دیگه رو جای مامان آورد. بازم پسر بچه نفهمید چی شده.
مامان جدید وقتی بابا نبود مردای غریبه رو توی خونه می آورد. بابا که قیافش یه جوری شده بود شبا یا خیلی دیر می اومد یا اصلا نمی اومد. وقتی دیدم یکی دو شب آقای همسایه هم اومد خونمون کنجکاو شدم و به دوستم (پسرش) گفتم. بهم گفت : «هیس!!! مامانم اگه بفهمه مثه مامان تو می ذاره و می ره پس هر چی دیدی صدات در نیاد.»
وقتی از اکی جون (مامان جدید) پرسیدم آقای همسایه با تو چیکار داشت یدفه رنگش قرمز شد و یه سری مفصل از خجالتم در اومد.
اون روز بود که یاد گرفتم هر چی دیدم هیچی نگم.
بعد از یه مدت بابا دیگه نیومد خونه ولی من از ترس اینکه اکی جون ناراحت نشه هیچ وقت نپرسیدم بابا چرا نمی یاد.
هفت سال دوم زندگیم با بیرون اومدن از خونه تموم شد.
یه پسر 14 ساله بودم که باید راه زندگیم رو انتخاب می کردم رفتم سراغ عموم، اون تنها کسی بود که داشتم؛ من رو به یکی از دوستاش که کارگاه آهنگری داشت معرفی کرد. روزا اونجا کار میکردم و شبا به عنوان سرایدار اونجا می خوابیدم.
حالا خیلی چیزا رو فهمیده بودم ...
فهمیده بودم مامان چرا رفت...
اون مردایی که پیش اکی جون می یومدن کیا بودن، چی کار داشتن و آقای همسایه...
فهمیده بودم که بابا با اون قیافش معتاد شده بود. بعد هم که نیومد جنازش رو توی پیاده رو پیدا کرده بودن. بیچاره بابا...
اما من...
رفتم کارگری (آهنگری) پولش به اندازه ي هزار جور کار خلاف نبود ولی خب منم آدم کاریی بودم و همراه کار شبانه دیپلم گرفتم.
حالا بیست سالمه آهنگرم با استادم سفارشات کارخونه ها رو انجام میدم.
محل کارم یکم از شهر دوره و من اوقات کم فراغتم رو توی یه کافی نت توی مرکز شهر میگذرونم.
دوباره تابستون شده.
این آخرین سال از هفت ساله ي سوم زندگیمه تصمیم گرفتم با این وبلاگ شروعش کنم.
پس... سلام.

